خرید بک لینک
قرارگاه عاشقی شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم/ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... من يک مادرم... عزيزترينم! فرزندم!من مادرت هستم...من با عشق و اختيار پذيرفته ام که مادرت باشم...تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست ميدارد،هدايت ميکند و در برابر خواسته هاي تمام نشدني لبخند ميزند و در اغوشش ميگيرد...من يک مادرم! هيچکس مرا مجبور به مادري نکرده است...من به اختيار مادر شدم تا بدانم معني بيخوابيهاي شبانه را، تا بياموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتي که گاه از خود گذشتگيادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 23:40

قرارگاه عاشقی شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم/ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... اينقدر با صداي بلند زندگي نکنيد... با صداي بلند زندگي نکنيد...مدت زياديست از فصاي مجازي به خصوص اينستاگرام تنفر زيادي دارم، دوست ندارم نه پستي بگذارم و نه پستي را ببينم...البته پست که چه عرض کنم، بهتر است بگويم مانور تجملگرايي...مانوري که هرکه بيشتر عکسهاي لاکچري بگذارد برنده است، هر که بيشتر از لحظات خصوصي اش پست بگذارد برنده است، هرکه بيشتر دل بشکند و آه مردمي را دراورد برنده است...نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 23:40

صبح شد، بیدار شدم و بر حسب عادت تلویزیون را برای شنیدن دعای ندبه روشن کردم و مشغول کار شدم، میشنیدم در بین  دعاها مداح میگوید:« حاج قاسم برای ما دعا کن..»توجهی نکرم،کارهایم تمام شد امدم روبروی تلویزیون نشستم چشمم به زیرنویسها افتاد و روی صفحه تلویزیون میخکوب شدم...به معنای واقعی هنگ بودم...نوشتن برایم سخت است، چه بنویسم؟ بنویسم همه عمر در مجاهدت بودی؟ از پیروزی هایت بگویم؟ بگویم ما در خواب ناز بودیم که تو پرکشیدی؟ و یا بگویم.......؟؟همه این ها را همه میدانند و بهتر از من هم میدانند...برای اتمام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: شنبه 4 مهر 1405 ساعت: 23:40

با صداي بلند زندگي نکنيد...مدت زياديست از فصاي مجازي به خصوص اينستاگرام تنفر زيادي دارم، دوست ندارم نه پستي بگذارم و نه پستي را ببينم...البته پست که چه عرض کنم، بهتر است بگويم مانور تجملگرايي...مانوريادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: چهارشنبه 30 بهمن 1398 ساعت: 0:06

صبح شد، بیدار شدم و بر حسب عادت تلویزیون را برای شنیدن دعای ندبه روشن کردم و مشغول کار شدم، میشنیدم در بین دعاها مداح میگوید:« حاج قاسم برای ما دعا کن..»توجهی نکرم،کارهایم تمام شد امدم روبروی تلویزیوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: چهارشنبه 30 بهمن 1398 ساعت: 0:06

مادرکه میشوی نمیدانم از کجا،کی ، چطور اینهمه تغییر، اینهمه صبر، اینهمه عشق پیدا میشود...
مادر که میشوی همه چیز به یکباره خودش را تمام قد به تو نشان میدهد و تو دیگر خود قبل نیستی که نیستی...
تمام وجودت سرشار از خنده های بی دلیل و با دلیل او میشود...
مادر که باشی اصلا مهربان تر میشوی...
دلت حتی برای مورچه های کتار دیوار هم میلرزد، مبادا پا رویشان بگذاری، مبادا مادری منتظرشان باشد...
مادر که باشی دل نازک تر میشوی...

"یاحق"

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:44

رسول خدا:" بوی فرزند از بوی بهشت است."

بوی بهشت من! فرزند عزیزم!

تو که هستی، خانهام بوی خدا میدهد و خدا هم با وجود تو، بهانهای برای مهر ورزیدن به من پیدا میکند.

روشنای خانهام!

تا تو هستی، خیالم آسوده است که آشیانهام، نظرگاه یارِ مهربان است.

"یاحق"

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:44

مادر که میشوی غم و اندوه و شادی ات هم رنگ دیگری میگیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت...مادر که میشوی کوه های عالم بر سرت خراب میشود وقتی به اندازه نیش سوزنی در پای فرزندت فرو برود...مادر که میشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:44

" محمدعلی" جان!چیزی به سه ماهه شدنت نمانده است، در این سه ماه هربار که صدایت میزنم در دلم غوغایی بپا میشود.نمیدانم چه حسی است، بهتر است بگویم سرشار از عشق میشوم...میدانی؟ دوست دارم وقتی صدایت میزنم " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:44

صبح پنج شنبه بود روز بیست و یکم شهریورماه، سال هزار و سیصد و هشتاد و غم...خانه سراپا مشکی شده است، در خانه جای سوزن انداختن نیست ولی انگار تو نمیخواهی باور کنی...نگاهی به چهره پر از غم مادر میکنی، بندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:44

عزيزترينم! فرزندم!من مادرت هستم...من با عشق و اختيار پذيرفته ام که مادرت باشم...تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست ميدارد،هدايت ميکند و در برابر خواسته هاي تمام نشدني لبخند ميزند و در اغوشش ميگيرد...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:44

در طول زندگی کارهایی میبینی، حرفهایی میشنوی که با با واردشدن به مرحله های مختلف زندگی متوجه میشوی و درکشان میکنی، به گذر زمان نیاز داری برای فهمیدنشان و گاهی همین گذر زمانها چقدر دیر میشود برای کارهایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 15:58

هو الشاهد دیروز ۳۱ شهریور یک هزار و سیصد و نود و هفت... اتفاقی دیگر، حمله ای دیگر... شهید شدن لباس شخصیها و سربازانی که خشاب در اسلحه نداشتند، کودک بی گناه، مردم عادی... نمیدانم چرا اینقدر دروغ میگوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 15:58

همیشه بدنبال یک همراه بودم، بدنبال یک همسفر... بدنبال مرامی که برخاسته از حب علی(ع) باشد، مرامی که بتوانم شاگردی اش را کنم... و امروز چقدر زیبا برایم معنا میشود کلمه" همسر"...همسر یعنی " تکیه گاه امن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 15:58

بسم رب الشهدا "....پناه میبرم از این که... از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشید؛ از این که در راهت سستی و تنبلی کردم؛ از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم؛ از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضعتر نبودم؛ از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم؛ از این که نشان دادم کارهای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند؛از این که ایمانم به بندهات بیشتادامه مطلب

برچسب: شهدا,نکردیم, نویسنده: یوسف فدایی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:34

صفحه بندی