بسم رب الشهدا
"....پناه میبرم از این که...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشید؛ از این که در راهت سستی و تنبلی کردم؛ از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم؛ از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضعتر نبودم؛ از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم؛ از این که نشان دادم کارهای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند؛از این که ایمانم به بندهات بیشتر از ایمانم به تو بود؛ از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران مینویسی و با حافظه تری؛ از این که کاری را که باید فی سبیلالله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم؛ از این که "خدا میبیند" را در همه کارهایم دخالت ندادم...."
u3000
در حال گشت و گزارهای مجازی بودم که متن بالا را دیدم، حال و هوایم را عوض کرد، مرا به فکر برد...
ایا باورتان میشود که این متن، توبه نامه ی یک شهید 13 ساله است؟
مگر نوجوان 13 ساله چه گناهی دارد که این گونه توبه میکند؟ او چه میبیند که ما نمیبینیم؟
چه زیبا میگفت حضرت ماه که:"به خون تک تک این شهدا و مادران و همسرانشان مدیون هستید."
مدیون هستیم به ان نوجوان سیزده ساله ای که به راحتی جان خود را تقدیم میکند در راه هدف و اعتقادش، جانش را فدا میکند که من و تو امروز در ارامش باشیم.
مدیون هستیم به شهید مدافع حریمی که در وصیت نامه اش نوشت:" ببخشید که دخترم بعد از من یتیم میشود ولی باید بروم..."
باب شهادت هیچ وقت بسته نمیشود؛ انتخاب با ماست که می خواهیم در راه شهدا باشیم یا به بیراهه برویم؛ در کدام راه هستیم؟
هیچ وقت دیر نیست، بسم الله...
u3000
التماس تفکر
"یا حق"